تبليغاتX
××× دختر دریا ×××
دل تنگ
cry

با یاد روزی که همگی با دیدن خانه خوشحال می شوند

و واسه اسباب کشی آماده می شوند و وارد خانه می شوند

پرنیا یه اتاق را واسه خودش انتخاب می کند و تمام فکر

و ذکرش درس و آینده هست ولی باید در آینده یه کم حالش

خراب می شود بدون اینکه خودش بداند چرا هر وقت به یاد آینده می افتد

حالش دگرگون می شود .بعد واسه اینکه

بیشتر با محله آشنا شود از خانه بیرون می رود

 و قدم می زند و با خودش هی می گه یعنی می تونه با اینجا خو بگیره

و عادت کنه که ناگهان با صدای پایی به خود می آید

 و ناخودآگاه سرش را بلند می کند که ناگهان احساس ترس سر تا

پایش را فرا می گیرد و پسر جوانی را را روبه رویش می بیند

که لبخندی کنج لبش است می بیند که مستقیم تو چشمایش

نگاه می کند و به پرنیا نزدیک می شود پرنیا

 یه لحظه حس می کند قلبش تند تند می زنه و دست و پاشو گم کرده و قدرت

حرف زدن از دستش خارج شده .

پسر جوان سلام می کند پرنیا هاج و واج وایستاده که چقدر پسر گستاخ هست که به او

سلام می کند نمی داند چه بگوید .

در همین حال پسر جوان می گه:ببخشید دختر خانم من قصد مزاحمت نداشتم شما فکر کنم

دختر آقای بهرامی هستین-اگه اشتباه نکرده باشم - درسته ؟؟؟

 پرنیا به خود می آید و با صدای لرزانی در حالی که تعجب کرده

می گه : بله- شما؟؟؟ پسر جوان می گه : آه ببخشید من خودم را معرفی نکردم

- من نیما هستم - پسر آقای سعیدی

پرنیا نفس راحتی می کشه و می گه : بله- حال شما خوبه؟

و بعد با عجله خودش را به خانه می رساند و نفس نفس زنان

پشت در می ایستد مادرش با دیدن او می گه : چی شده پرنیا جون ؟ حالت خوش نیست ؟

پرنیا می گه نه مامان جون هیچی نیست

و به طرف اتاقش به راه می افتد . خودش را روی تخت می اندازد

 و به سقف چشم می دوزد و با خود می گوید : خدایا چرا من

اینجوری شدم؟-نه این ممکن نیست مگه این با پسرای دیگه چه فرقی داشت

ولی نه نگاه کردنش فرق بود.آه خدایا چرا این نباید مانند

کسای دیگه که از کنارم می گذرند بی تفاوت باشد؟ چرا این....چرا من؟.....نه دارم اشتباه می کنم من هیچیم نیست

و با صدای در به خود می آید که مادرش آنسوی در می گه :

دخترم بیا پایین خانواده ی آقای سعیدی آمدند می خواهند با تو

آشنا شوند پرنیا یه لحظه به خود می آید و با صدای مادرش رنگش می پرد

 و با عجله از جایش بلند می شود و به طرف آینه

می رود ..............................

ادامه دارد..............................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 6:31  توسط × پریا ×  | 

 

 

به دلایی حالم اصلا خوش نیست و وقتش هم ندارم داستان بنویسم

و سرم شلوغه و می خوام ...................

 

پس بای بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:10  توسط × پریا ×  | 

 

سمیرا می گه از پشت خط سمیرا می گه: پرنیا یه خبر خوب دارم واست : پرنیا با دستپاچگی

می گه چه شده زود بگو : سمرا می گه : ای بابا امروز جواب امتحانات را نگاه کردم

پرنیا با فریاد می گه : جدی می گی زود باش جون به لبم کردی سمیرا می گه : صبر داشته

باش دختر جون قبول شودی .از خوشحالی اشک توی چشمای پر نیا جمع می شه و می گه

راست می گی ؟؟؟ سمیرا می گه دروغم چیه بیا ببین. پرنیا که مطمئن می شه از دوستش

خداحافظی می کنه و به آشپزخانه می ره و به آغوش مادرش می پره و گریه می کنه در

حالی که می گه مامان جون من قبول شدم زحماتم به هد ر نرفت من قبول شدم مادر با بوسه ای

یه روی گونه ی دخترش می گه : خدا رو شکر . در همین موقع صدای زنگ خانه به صدا در می آد

و پدر آنها با خوشحالی با یه جعبه شیرینی وارد می شود وبا لبخندی به دخترش می گه: مبارکه -

دختر گلم... پرنیا با تعجب رو به پدرش می گه : یعنی شما زودتر از من رفتین روزنامه نگاه کردین

و با خنده ای به طرف پدر می رود پدر با خوشحالی دخترش را در آغوش می گیرد و می گه :

بله - واسه اینکه تو نور چشم بابا هستی . حالا اگه گفتی کجا قبول شدی ؟ پرنیا می گه : کجا

می گه : تهران. مادر پرنیا به صدا در می یاد و می گه : ولی من چه جوری دخترم را تک و تنها

بفرستم تهران. بابای پرنیا می گه فکری واسه اونجاش هم کردم چند روز پیش یکی از دوستای

قدیمیم که تهران زندگی می کنه زنگ زد و گفت : بیایین خونمون دخترش هم سن و سال پرنیا

هست می تونیم پرنیا را بفرستیم اونجا . مادر پرنیا با حالت اعتراض می گه نه اینجوری که

نمی شه دخترمون را بفرستیم خونه ی مردم بابا پرنیا می گه : نه خوب چند روز من می رم

ببینم چه جور آدمایی هستند اصلا یه خونه واسه پرنیا پیدا می کنم من فردا می رم تهران

از آقای سعیدی سراغ خونه می گیرم. مامان پرنیا می گه : والا ببینم خدا به چه رضاست

چند روز بعد بابای پرنیا وارد خونه می شه و خانمش و بچه هایش را صدا می زنه

و می گه یه خبر واستون دارم همه دورش حلقه می زنند و منتظر خبر می شن

خانمش می گه چی شده ؟ اون می گه : من رفتم تهران یه خانه ای با قیمت مناسب

خریدم یه کار خوب هم گیرم اومد . خوب وقتی دخترمون می خواد اونجا تحصیل کنه

همگی با هم می ریم اونجا زندگی می کنیم پرنیا از خوشحالی دو دستش را به هم می کوبد

و می گه : مرسی بابای گلم اینجوری منم تنها نیستم می تونم راحت به درسهایم برسم

ولی مادرشون می گه : من چه جوری می تونم خونه و زندگیم را ول کنم و بیام اونجا؟

و چه جوری از قوم و خویشام جدا بشم؟ پرنیا می گه : اوه مامان مگه چیه ؟ می تونی

هر وقت دلت واسشون تنگ شد یا زنگ بزنی یا بهشون سری بزنی حالا قبول کن

سامان با حالتی گرفته می گه : بابا من نمی یام من همه ی دوستام اینجا هستند و

مدرسه ام هم اینجاست و در ثانی به اینجا عادت کردم نمی شه نریم حالا؟

پرنیا می گه: تو یکی حرف نزن. سامان می گه : هی تو چته همه ی این کارا

تقصیره توئه -تازه من فکر می کردم می ری از دستت خلاص می شیم ناز نازی

باباشون می گه: بچه ها بسه دیگه این تصمیمی هست که خودم چند وقت پیش

قرار بود بگیرم .حالا که پرنیا هم اونجا قبول شده چه بهتر .پس همه چی را

آماده کنین واسه چند ماه دیگه که اسباب کشی می کنیم. در ضمن چند روز

بعد هم می ریم خونه را می بینیم .پرنیا با یاد گذشته ها باز آهی می کشد

و اشک توی چشماش جاری می شه و می گه کاش هیچوقت پامو اونروز

نگذاشته بودم تهران یا ای کاش ... کاش... کاش...............

به یاد روزی می افتد که با دوستش سمیرا در شیراز با هم رفته بودند

بیرون تا هم بیشتر همدیگرو ببینند هم با هم خداحافظی کنند پرنیا

رو به سمیرا می گه: سمیرا جون من دلم واست تنگ می شه کاش تو

هم با ما می یومدی که سمیرا می گه : پرنیا جون منم دلم واست تنگ

می شه ولی خوب این قانون روزگاره یه روزی همه ی ما از هم جدا

می شیم مهم اینه که همدیگرو فراموش نکنیم .پرنیا می گه من هیچوقت

با داشتن همچین دوستی چندین سال فراموشت نمی کنم. سمیرا رو به

پرنیا می کنه و با شوخی می گه ای کلک اگه عاشق شدی خبرم کن

چون اینجا که نتونستی عاشق بشی .پرنیا اخماشو تو هم می کنه و

می گه بابا تو هم دلت خوشه هااااا -من و عاشقی؟؟؟ اصلا خودت

که می دونی من از این بچه بازی ها بدم می یاد. سمیرا با تعجب

می گه بابا یواشتر بچه بازی چیه ؟ مگه تو احساس نداری؟ پرنیا

می گه احساس داشتنم چه ربطی به عاشقی داره من می گم معنی

نداره یه دختر عاشق یه پسر بشه . سمیرا می گه یعنی چه هنوز

که همون پرنیای یکدنده و لجبازی و نظرت عوض نشده عاشقی

که دست خود آدم نیست.پرنیا می گه خلاصه به عشق قبل ازدواج

اعتقادی ندارم. سمیرا می گه بینم کی تصمیمت عوض می شه و با

لبخند رو به پرنیا می گه شاید اونجا حال و هوای عاشقی به سرت

بزنه و عاشق بشی. پرنیا محکم می گه خدا نکنه -مگه تو که عاشق

شدی خیلی خوبه ؟- فکر می کنی بهش می رسی؟ سمیرا می گه

خوب عشق همش رسیدن که نیست هر کس یه سرنوشتی داره

بعد از کلی جرو بحث با هم صمیمانه خداحافظی می کنند .

فردای اونروز خانواده ی پرنیا برای دیدن خانه ی جدیدشان

عازم تهران می شوند روزی که واسه پرنیا روز فراموش

نشدنی بود.با یاد گذشته ها پرنیا باز حالش خراب می شود

...................................................................

ادامه دارد................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 13:16  توسط × پریا ×  | 

بسم الله ارحمن ارحیم

 

 

 

پرنیا در حالی که روی یه صندلی لم داده بود و به گذشته ها می اندیشید به روزی

که در شیراز اقامت داشتند و آنجا درس می خواند. وقتی که دیپلم گرفت و پیش دانشگاهی

را پشت سر می گذراند تمام فکرش دانشگاه رفتن بود. پدرش خیلی به درس بچه هایش اهمیت

می داد و همیشه آنها را برای ادامه ی تحصیلات تشویق می کرد .آنروزها پرنیا دختری شلوغ و

بازیگوشی بود می گفت می خندید و با سرنوشت پیش می رفت نمی دانست روزی سرنوشت........

پرنیا آهی می کشد و بغض جلوی گلویش را می گیرد و با خودش می گوید کاش همیشه مثل اونرزا

بچه بودم می گفتم می خندیدم ولی افسوس...خوب هر چی یه روزی به آخر می رسه

کودکی-نوجوانی-جوانی

پیری ...ولی کی این جوانی به پایان می رسه؟؟؟

باز اشک توی چشماش جمع می شه با دست اشکایش را پاک می کنه و

با خود می گوید :پرنیا چته؟ باز داری ناشکری می کنی؟

مگه تو نبودی که می گفتی می خوام درس بخوانم و آرزویت

دانشگاه رفتن بود خوب اینم دانشگاه داری درس می خونی که...دیگه چه مرگته؟

واقعا که بنده های خدا ناشکرند......

وقتی خداوند چیزی به بنده اش می ده بنده باز می گه یه چیزی بالاتر می خوام ...

من سپاسگزارم خدایاااااا...

ولی این دل لامصب..بابا بی خیالش ...ولی چرا دروغ ؟؟؟

یاد روز امتحان کنکور می افتد که با ترس و دلهره خودش را آماده می کرد واسه امتحان

و همش تو اتاقش بود

و به درساش چسپیده بود و هدفش فقط قبولی بود

پدرش همیشه پرنیا را تشویق می کرد که درساش را بخواند

و اینقدر می خوند تا جایی که صدای داداشش سامان

که کلاس سوم راهنمایی بود هم در اومده بود و با توپی

که زیر پایش بود هی غر می زد مامان حوصله ام سر رفت

اول همش مدرسه بودم حالا هم که تابستان شده

هم تو خونه هستم نه جایی می ریم نه مسافرتی ...

که حالا چی این گل بابا (پرنیا) امتحان دارد و با شکلکی

رو به طرف اتاق خواهرش می کند و با لگد به توپ به در اتاقش می زند و می گه بس لوسش کردند

در همین موقع صدای پرنیا می یاد که از اتاق با داد و فریاد بیرون می یاد و با فریاد می گه: ماماااااااااان

این سامانه داره اذیت می کنه اعصابم رو به هم ریخته نمی دونم دارم چی می خونم

و به دنبال سامان می دود

در همین موقع صدای در می یاد سامان به جلوی در می رود و در را باز می کنه پدر شون با رویی

خندان وارد می شه و می گه سلام پسر گلم چیه باز اذیت خواهرت می کنی شیطون؟سامان در جواب

می گه نه بابا من چیکار دارم خانم خانما دارن درسشون را مطالعه می کنند تا فردا کنکور صفر نیارند

صدای پرنیا در می یاد که می گه خیلی پررویی سامان مگر دستم بهت نرسه.پدرشون رو به طرف

دخترش می کنه می گه سلام دختر عزیزم با درسا چطوری؟ پرنیا می گه سلام بابا جون -اگه این

سامان بزاره که درام می خونم.سامان می گه حالا تو هر چی درس بخونی که چیزی یاد نمی گیری

چون تو که مخ نداری و با صدای بلند می خنده.پرنیا اخماشو تو هم می کنه که جوابش را بده

در همین موقع مادرشون از آشپزخانه صدا می زنه بس کنین دیگه شام حاضره بیایین.

روز امتحان فرا می رسد پرنیا با دلهره خودش را واسه رفتن سر جلسه امتحان آماده می کنه

صبحانه اش را می خورد و مادرش می گه واست دعا می کنم دخترم و پدرش می گه موفق باشی

ازشون خداحافظی می کنه و از خونه می یاد بیرون در بین راه دوستش سمیرا را می بیند که منتظرش

ایستاده- با هم سلام علیک می کنند و سر جلسه امتحان می رند .

امتحان به پایان می رسه .سمیرا خود را به پرنیا می رسونه می گه چطور بود؟؟؟

پرنیا می گه نمی دونم والا-واسه تو چطور بود ؟ سمیرا می گه : ای بابا مگه من چیزی

خونده بودم -بد بود. پرنیا می گه چرا نخوندی؟ چواب می ده بابا کی حوصله ی درس داره

زیاد درس واسم مهم نیست امسال نشد سال دیگه و با لبخندی رو به دوستش می گه تو خدا

کنه قبول بشی که این همه خوندی .پرنیا می گه خدا کنه-وبا هم به طرف خانه به راه می افتند.

اونروزا واسه پرنیا روز سختی بود فکر امتحان لحظه ای از ذهنش بیرون نمی رفت .

و همش خدا خدا می کرد که قبول بشه و هی به مادرش می گفت اگه قبول نشم تو یک سال

چکار کنم ؟؟؟مادرش می گفت: پرنیا جون اگه قبول نشدی دنیا که به آخر نمی رسه می تونی

بری کلاس های دیگه که باز می شه هم تو یک سال یه چیزی یاد می گیری هم دوباره واسه

کنکور می خونی. پرنیا با ناراحتی می گفت ولی مامان جون من زحمت کشیدم خدا کنه قبول شم.

مادرش می گفت : انشالله توکلت به خدا باشه دخترم.

روز جواب امتحان فرا می رسد و پرنیا با ترس و دلهره تو اتاقش نشسته و به دنبال نتایج

نمی ره و به دوستش سمیرا گفته که نتایج را بهش خبر بده در همین موقع صدای تلفن به صدا

در می یاد پرنیا با اضطراب به تلفن نزدیک می شه و در دل خدا خدا می کنه که قبول شود

پرنیا می گه الو - پشت خط سمیرا می گه:...............................

ادامه دارد........................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:40  توسط × پریا ×  | 

سلام دوستای وبلاگی گلم

تو وبلاگم می خوام واستون یه داستان بنویسم

که به چند قسمت کردم و روزی یه قسمتش رو واستون می نویسم

این داستان که مثل رمان می شه گفت هست و دو سه سال پیش نوشتم

البته هنوز به آخر نرسوندم آخه از اونروز به بعد دیگه ناتموم گذاشتم

ولی حالا تصمیم گرفتم اگه شد به آخر برسونم و تو وبلاگم بگذارم

اگرچه داستان اولم هست که شروع کردم دیگه مثل یه نویسنده نمی تونم بنویسم

دیگه اونو ببخشین ......امیدوارم خوشتون بیاد

بای

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:38  توسط × پریا ×  |